تبليغاتX
ژاندارک

 

 

خدای من

یکم دیگه  صبر کن ٬هنوز خوب خوب نشدم

من یکم جلو تر از آنجاییم که گم شدم هنوز به صبح نرسیدم

هنوز به تو هم نرسیدم

پس یک زخم دیگه من و دورتر میکنه اون روزها تو منو نجات دادی

پس یکم صبر

ایندفعه برای خودم

 

یادم نمی آد چند وقتی از خوب شدنم  میگذره ولی احتمالا عطیه میدونه

 امروز تولدش بود پس بهتره از این سوال ها ازش نکنم!

 

عطیه ٬همون عطیه  برتر پائولو  است البته یکم بیشتر٬ برتر

یعنی برتر  تر

تولدش مبارک (عطیه )

 و خیلی برای عطیه (صبر)

پ.ن البته لازم به ذکره که عطیه برتر یکی از واحد های اختیاری رشته ارتباطات نیست ابهام ایجاد نشه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:42 توسط ﮊاندارک |


 

 

نمیدونم چرا اینجوریه شب های تولد شب های دلگیریه، تنهایی بیداد میکنه شبی که  به همه چی فکر میکنی انگار دیگه فرصتی نیست برای غم خوردن 

 فرصتی نیست برای سعی کردن بیهوده ،برای فرو دادن ...

روز تولدم شلوغه همه هستن ولی بازم تنهایی نمیدونم چرا شاید برای اینکه ...

بگذریم

یاد سال های پیش افتادم سال هایی که خواهرم سیزده ساله بود و تمام آرزوی من سیزده ساله شدن بود

یاد سیزده سالگیم افتادم که آرزو هجده ساله شدن داشتم ولی امشب آرزو ندارم خیلی هم بهش فکر کردم ولی به نتیجه ایی نرسیدم یا اینکه ترجیح میدم آرزویی نکم چون از عاقبتش میترسم

یاد سال هایی افتادم که منتظر رسیدن روز تولدم بودم ولی این انتظار تو همون سال موند نمیدونم چی تغییر کرد که انتظار هم تغییر کرد نمیدونم من چه تغییری کردم که لبخند روزهای تولدم تغییر کرد

باز هم بگذریم

باز هم تکرار :

 

بیست سال و خورده ایی

خورده ایی به اندازه دو سال

و مثل هر سال یه تعداد آدم مشخص دورهم جمع میشن و من شمع هارا فوت میکنم و آنها دست  میزنن

و من لبخند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:7 توسط ﮊاندارک |


 

اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است

دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد

اما شاید پاک کنی باشد تا مرا

برای همیشه پاک کند

 

مستور

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط ﮊاندارک |


چقدر اشک لازم است

چقدر لازم است

 برای غسل دادن تو از چشمام٬ ازنظرم

چند تا بغض دیگه باید بترکه که تو تموم بشی که من تموم بشم که خدا خسته بشه

من تو را بارها و بارها گریستم 

 چرا نه اشک های من تمامی داره نه تو  

نه این کابوس

لبخندی که از طرف نمیکت رو به رو  میاد تهوع آوره درست همانجا درست همون لبخند

ولی   نه اون لبخند همون لبخند بود نه اون نگاه همون نگاه نه........ ولی فقط یکی بود که بتونه یه هفته را خراب کنه یا شاید چند هفته راستی الان چند هفته شده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط ﮊاندارک


 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:43 توسط ﮊاندارک


این روزها که می گذرد 

شادم

این روزها که می گذرد                            

شادم                            

که می گذرد

این روزها

شادم

که میگذرد

(امین پور)

قبلا تنهایمو با خاطره هایی از تو پر میکردم با یادآوری یک نگاه یا طرز گفتن یک کلمه یا هرچیزی که میتونست فقط لحظه ایی منو ببره دور تر از خودم

دیگه به نبودنت اعتراض نداشتم همین ها برام کافی بود

عادت کردن چیز خوبیه ،اینو وقتی فهمیدم که به نبودنت عادت کردم مثل عادت به انتظار

ولی انگار تازگی ها بیشتر تنها شدم چیزی عوض نشده فقط خاطره هات باید منو راحت بذاره

میدونی دیگه حق پر کردن تنهایی با خاطراتت ندارم

آره دستور از بالا رسیده

می ترسم خیلی هم می ترسم دو سال که کم نیست برای عادت ولی یک ماه کمه برای رهایی

اونم از خودم ٬تو که رها شدی خیلی وقته

میگه خیلی خوب دارم میرم جلو ولی میترسم خیلی هم میترسم که اشتباه کنه

آخه امروز بعد از یک ماه دوباره داره بارون میباره

دلم برای شب های بارونی هم تنگ شده بود ولی نه بیشتر از تو

ولی تنهایی هم بد چیزی نیست تنها بودن تو شلوغی دورت

تنهایی را بیشتر ازبا تو ............... دوست دارم

عاشق تو که نبودم ولی عشق عجیبی داره تنهایی

عاشقشم ولی نه بعضی از شبها

مثل امشب .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:13 توسط ﮊاندارک


 

چقدر ساده لوحیم که در انتظاری پوچ،بی صدا  فرو میریم

چقدر خوب میدونیم آخر انتظار، یک انتظار دیگه است

چقدر ساده ایم که به طناب پوسیده ای دست میندازیم تا شاید انتظارو به یک شروع تبدیل کنیم

چقدر خوب میدونیم که اون انتظار همیشه یه گوشه ای منتظر تا خودشو نشون بده درست همون موقعی که داری شروع جدیدی را تجربه میکنی شروعی برای رهایی از انتظار همون موقع است که شروع آبی به پایان خاکستری تبدیل میشه

چقدر رنگ آبیو دوست داریم

چقدر ساده ایم که خاکستری آبی میبینیم

................................................................

خدایا یک نفس آواز! آواز!

از بی صدا بودن خسته ام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط ﮊاندارک |


 

چقدر امروزسرد بود بارانم می آمد

از آسمان .

سه هفته است که از اتاقم فقط به عنوان کمد استفاده کردم ولی مگه چند وقت میشه از تنهایی فرار کرد

و تواصو باصبر

عطیه" یادم داده اینو

و من هنوز دارم فکر میکنم که چی شد که اینجوری شد

کاشکی کسی بود که جواب میداد حتی به دورغ

دروغی هم وزن قسمت

 

پ.ن با فریاد گفت تو عادت کرده بودی و من مجبور شدم براش قسم بخورم که که این عادت پابرجاست هستی باورش شد خودمم همینطور .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:3 توسط ﮊاندارک |


 

خوابی به مدت دو سال حالا چه فرقی میکنه یکی دو ماه کم یا زیاد

مهم بیدار شدنه

مهم چجور بیدار شدنه

مهم اینه که بعد از این چشم ها ٬رو هم می آد

..................................................................................

"هنوز به رفتن فکر میکنم

به راه رفتنت که دور می شوی از من ٬

دور می شوی بلند بالا

باران هنوز می بارد"

چه فرقی داره حالا از آسمون باشه یا ...

ولی هنوز می باره

و من بلند می خونم........... والعصر

و تواصو بالحق

وتواصو بالصبر

و تو دلم از خدا گله میکنم و بعد میگم ببخش پروردگارم ٬چند روزی تحملم کن ....بهتر میشم

......................................................................

" گفتم که !

راه رفتنت رادوست دارم

و باران هنوز می بارد

در دفتر خاطراتم

خیس می شوم و خودم را بغل میکنم "

آره اسم تو بوی گل بود

ولی ٬بود

امشب برای اولین بار دلم خواست برگردم به بچگی به همون موقعی که همه مراقبتن

دلم برای اون خونه حیاط دار ٬تنگ شده دلم برای اون روزی که گربه ام زد گلدون خیار بابا را شکست تنگ شده

کاشکی امروز یه حیاط بود ٬یه گلدون بود ٬ یه گربه هم بود کاشکی امروز ٬امروز نبود

می خوام بخوابمو اونور دنیا وسط یه جنگل تو یه قبیله بیدار شم و هیچی یادم نیاد٬ جزء

والعصر

..............

وتواصو بالصبر

پ.ن وقتی صدای نفس های بریده بریده که به زور بالا می آد با صدای قلب که داره از جا کنده میشه قاطی میشه چه ریتم

وحشیانه ایی پیدا میکنه

پ.ن صاحب خانه تویی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:31 توسط ﮊاندارک


 

  به قول یکی:

     من را شیطان آفرید،

     لحظه ای که

    خدا دستش بند بود

    به خلق یک فرشته

    که تو بودی.

 

   به قول همون یکی:

  آفتاب گردانها

  سربه هوا نیستند

  آنها

  حیران خورشیدند.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:28 توسط ﮊاندارک |